مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

649

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> گفت : « پرچم خويش را از من بگير كه مىخواهم نبرد كنم . » گفت : « همين كار كه مىكنى ، متضمن جهاد وپاداش است . » گويد : پس بانگ زديم : « اى ابوعزه ، خدايت رحمت كند ! از سالارت أطاعت كن . » گويد : أو لحظه‌اى چند پرچم را نگهداشت ، پس ابن‌وال از أو بگرفت . أبو الصلت تيمي به نقل از يكى از پيران طايفه كه آن روز با ابن‌وال بوده ، گويد : عبداللَّه‌بن وال به ما گفت : « هر كه زندگىاى مىخواهد كه پس از آن غم نباشد ، با نبرد اين منحرفان به پروردگار خويش تقرب جويد ، خدايتان رحمت كناد ! به پيش سوى بهشت . » واين به وقت پسين بود . پس به آن‌ها حمله برد وما نيز با وى حمله برديم . به خدا كساني از آن‌ها را بكشتيم ومسافتى دراز عقبشان رانديم . پس از آن از هر سوى به ما تاختند ، پسمان زدند تا به جايى رسيديم كه آن‌جا بوده بوديم كه نمىتوانستند به جز از يك سوى بدان‌جا رسند . » گويد : شب هنگام ، ادهم‌بن محرز باهلى جنگ ما را عهده كرد ، با سواران وپيادگان خويش به ما حمله آورد وعبداللَّه‌بن وال تيمي كشته شد . فروةبن لقيط گويد : در أيام امارت حجاج‌بن يوسف ، از ادهم‌بن محرز باهلى شنيدم كه با كساني از مردم شام سخن مىكرد ، مىگفت : « به يكى از سالاران عراق حمله بردم ، كسى بود كه اورا عبداللَّه‌بن وال مىگفتند واين آيه‌ها را مىخواند : « ولا تحْسبنّ الّذين قُتلوا في سبيلِ اللَّهِ أمْواتاً ، بل أحْياءٌ عندَ رَبِّهم يُرزَقون . فرِحينَ بما آتاهُم اللَّهُ مِن فَضْلِه ، ويَسْتَبْشِرونَ بالّذينَ لم يلحقُوا بهِم من خلفهِم ، ألّاخوفٌ عليهِم ولا هُم يَحزَنون . يَسْتَبْشِرونَ بنعمةِ اللَّهِ وفضل ، وإنّ اللَّهَ لا يضيع أجر المؤمنين » 1 يعنى : « كساني را كه در راه خدا كشته شده‌اند ، مرده مپندار ، بل زندگانند ونزد پروردگار خويش روزى مىبرند . به آنچه خدا از كرم خود به آن‌ها داده ، خوش‌دلند ، از سرنوشت كساني كه از پى مىرسند ، وهنوز به ايشان نپيوسته‌اند ، شادمانند كه نه بيمى دارند ونه غمگين مىشوند . به نعمت وكرم خدا واين كه خدا پاداش مؤمنان را تباه نمىكند ، شادمانند . » مىگفت : به چشم ديدم وبا خويش گفتم : اينان ما را همانند مشركان مىدانند وپندارند كه هر كس از آن‌ها را بكشيم ، شهيد است . پس بدو حمله بردم ، به دست چپش ضربت زدم ، آن را قطع كردم واندكى دور شدم . بدو گفتم : « چنان دانم كه دوست دارى اينك پيش كسان خويش بودى . » گفت : « خطا مىكنى ، دوست ندارم كه اين دست تو بود ، مگر آن كه قطع آن نيز پاداشى همانند دست خودم داشت . » گفتم : « چرا ؟ »